يحيى دولت آبادى

40

حيات يحيى ( فارسى )

ظل السلطان كه از او بهيچوجه بر طرف نميشود مگر بدست طمع دراز كردن در برابر او و شركت نمودن در مظالمش ولى پدرم از نفع موهوم الفت با ظل السلطان صرف نظر كرده مقام خود را محافظت مينمايد به قدر ضرورت با وى آمدوشد كرده از كدورت باطنى او انديشه نمينمايد . روزگارى بدينمنوال ميگذرد حوزه رياست پدرم روزبروز ترقى نموده مجلس درسش رونق گرفته فضلاى طلاب در آن مجلس حاضر ميشوند نگارنده هم با اينكه سنم هنوز اقتضا ندارد با طلاب سالخورده فاضل همدرس باشم نظر بترقى كه در مقدمات نموده‌ام در آن مجلس حاضر شده درسهاى خصوصى هم در فقه و اصول و حكمت و غيره دارم و نزد ميرزا عبد الرحيم افسر كه خوشنويس معروف اصفهان است تحصيل خط نستعليق مينمايم - براى بقيه موضوع اين فصل ناچارم شرحى از احوال عموى خود كه چند سال از پدرم كوچكتر است بنويسم . پس از ورود پدرم باصفهان مدتى عمويم از او تمكين دارد و بمهربانى رفتار مىكند پدرم نيز از اين الفت خوشحال است چه از خانواده پدرى جز اين برادر كسى را ندارد و او را دوست ميدارد و از اينكه اختلاف مشرب و اختيارات غالبا ميان آنها جدائى ميانداخته بسى دلتنگ بوده است . اسباب اختلاف ما بين اين دو برادر بيشتر بواسطه اشخاصى فراهم ميگردد كه با عمويم طرح الفت ريخته از او جلب منفعت نموده او را بمخالفت نمودن با برادرى كه بجاى پدر اوست واميدارند بهر صورت اين الفت موقتى است و به زودى مبدل بكدورت ميگردد و اين كدورت در كشمكش ميان پدرم و ظل السلطان دخالت حاصل مىكند ظل السلطان به خيال ملاكى افتاده بهترين املاك اصفهان را ميخرد و از جمله به خيال ميافتد ملك مرغوب پدرم را هم كه در كرون اصفهان دارد از او بگيرد پدرم از واگذار كردن ملك ابا نموده يكوقت خبردار ميشويم عمويم سهم خود را در آن ملك بىاطلاع پدرم بظل السلطان فروخته و او در ملك ما راه پيدا كرده اسباب زحمت براى پدرم فراهم ميگردد . پدرم به خيال مسافرت افتاده در اواخر سنه 1297 ( يكهزار و دويست و نود و هفت هجرى ) بخراسان روانه ميگردد و خانواده خود را نيز همراه ميبرد .